کلمات گاهی سادهاند
اما میتوانند دل را لبریز کنند
و چه خوب است که ما اشک را داریم
برای آرامکردن دلی که ناگهان لبریز اندوه و شکست میشود.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
هنوز جان ندارم برای نوشتن؛ آه، آه...
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
تقریبا یک هفته است که وقتی از پشت پنجرههای راهروی خوابگاه به بیرون نگاه میکنم، در دوردست مهای خاکستری میبینم که گاهی محو و کمجان است و گاهی هم مثل امروز پررنگ و وحشی و ناامیدکننده. بعد از دیدن ا
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
من اما پاییز را
نه فصل خشکیدن برگها میدانم
نه عریانی تلخ درختان
و نه فصلی آکنده از غم و اندوه و دلتنگی.
پاییز برای من شعری است عاشقانه
با تکبیتهایی رنگین و زیبا
که درختان آن را میسرایند...
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
تازه از یک پیادهروی کوتاه پاییزه، برگشته بودم. اتاق غرق در سکوت بود اما هنوز صدای خشخش برگها و دکلمهٔ شاملو توی سرم میچرخید. «درخت با جنگل سخن میگوید، علف با صحرا، ستاره با کهکشان، و من باتو سخن
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
ادبیات آرامآرام دارد همهٔ زندگیام را درگیر خودش میکند. دارد همهچیز را کنار میزند و دامنش را بیشتر روی فرش حیاتم پهن میکند. چشمم را که دور میبیند گوشههای دامنش را میکشد جلوتر. به اتاقم که فکر
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
ناهار را که خوردم، دراز کشیدم روی روفرشی سرمهایرنگ اتاق. نور آفتاب از پنجره به صورتم رسیده بود و نوازشش میکرد. خسته از دیدن منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و ساختمانهای سرد آنسوی پنجره و خسته از شنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی