خرید بک لینک

کلمات گاهی سادهاند

اما میتوانند دل را لبریز کنند

و چه خوب است که ما اشک را داریم

برای آرامکردن دلی که ناگهان لبریز اندوه و شکست میشود.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 3:41

چه به خوردمان دادهاند که تا این اندازه خستهایم؟ در کار، در درس، در اجتماع، در خانه، در وبلاگ، در خواندن، در نوشتن، در ارتباط با آدمها و... در زندگی! مادربزرگ میگوید: «جوانهای الان از ما پیرزنها

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 3:41

وقتی تحویلش گرفتم، احساس عجیبی داشتم. قلبم میتپید؛ انگار کن که رفیق گمشدهام را دیگربار، یافته بودم. روحم نگران بود، روحم لبخند میزد، روحم احساس میکرد از تنهایی درآمده. سر شب، به سراغش رفتم. آرام

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 3:41

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 3:41

هنوز جان ندارم برای نوشتن؛ آه، آه...

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 3:41

جمعه لحظهٔ شنیدن خبر ساعت، نه و نیم صبح را نشان میداد. با چشمهای خوابآلوده رفتم سراغ گوشیام. سیم شارژر را جدا کردم، به اپن آشپزخانه تکیه دادم و وارد برنامهٔ اینستاگرام شدم. اولین عکسِ جلوی چشمانم

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 3:41

کنار مادر قدم برمیداشتم و نگاهم را داده بودم به نوکمدادی زیر پایم. نمیخواستم اطراف را ببینم. هرگوشه عکس یا بنری بود که نگاهکردن بهشان دقمرگم میکرد. من خستهام. من برای همهٔ از دسترفتههای این

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 3:41

چنددقیقهٔ پیش داشتم وبلاگی را میخواندم. نویسندهٔ وبلاگ نوشته بود «وقتی کسی از تو نخواست عقاید و نظراتت را بگویی، چرا میگویی و مینویسی؟» بعد از خواندن این جملات، به فکر فرو رفتم. واقعا چرا باید بنوی

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 3:41

تقریبا یک هفته است که وقتی از پشت پنجرههای راهروی خوابگاه به بیرون نگاه میکنم، در دوردست مهای خاکستری میبینم که گاهی محو و کمجان است و گاهی هم مثل امروز پررنگ و وحشی و ناامیدکننده. بعد از دیدن ا

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:59

بهنظر شما برای بهتر شدن اوضاع فعلی کشور چه باید کرد؟ من و شما چطور میتونیم در بهبود شرایط موثر باشیم؟ سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶، سوال ۷، سوال ۸، سوال ۹، سوال ۱۰، سوال ۱۱، سوال

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:59

هوا تاریک بود و من بعد از ساعت تأخیر رسیدم خوابگاه. رانندهٔ ترمینال، ماشین را نگه داشت تا مدارکم را به نگهبانی نشان دهم. بلیط و کارت دانشجویی بهدست وارد اتاقک نگهبانی شدم و سلام کردم. آقای نگهبان جو

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:57

من اما پاییز را نه فصل خشکیدن برگها میدانم نه عریانی تلخ درختان و نه فصلی آکنده از غم و اندوه و دلتنگی. پاییز برای من شعری است عاشقانه با تکبیتهایی رنگین و زیبا که درختان آن را میسرایند...

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:57

تازه از یک پیادهروی کوتاه پاییزه، برگشته بودم. اتاق غرق در سکوت بود اما هنوز صدای خشخش برگها و دکلمهٔ شاملو توی سرم میچرخید. «درخت با جنگل سخن میگوید، علف با صحرا، ستاره با کهکشان، و من باتو سخن

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:57

ادبیات آرامآرام دارد همهٔ زندگیام را درگیر خودش میکند. دارد همهچیز را کنار میزند و دامنش را بیشتر روی فرش حیاتم پهن میکند. چشمم را که دور میبیند گوشههای دامنش را میکشد جلوتر. به اتاقم که فکر

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:57

ناهار را که خوردم، دراز کشیدم روی روفرشی سرمهایرنگ اتاق. نور آفتاب از پنجره به صورتم رسیده بود و نوازشش میکرد. خسته از دیدن منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و ساختمانهای سرد آنسوی پنجره و خسته از شنی

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:57

صفحه بندی